نابینایی از برف
Snowblind
در جنگل سیاه در زمستانی سرد سال ۱۹۴۶ پسر ۱۶ ساله ای نابینا به همراه پدرش هی نر که افسر سابق اس اس است از آلمان بیرون رفتن تلاش می کنند. آنها سرباز مصدوم کارل را حمل می کنند که قول داده بود به آنان در عبور از مرز به سوی سوئیس راهنمایی کند تا زمانی که به خانه روستای دور افتاده کارل می رسند کارل فوت کرده است و پدر و پسر امیدوارند پدر کارل وعده پسرش را عملی کند سانحه ای برفی آنها را در مزرعه خانه روستایی نگه می دارد و این امر باعث واکنش های حساسی و رشته ای از رویدادهای سرنوشت ساز میان شخصیت ها می شود