«چشم در برابر چشم، دندان در برابر دندان» شعار زندگی سی ساله آگنیسکافا است. پس از تحمل پنج سال زندان، آگنیشکا به آلمان فرار میکند تا از نو آغاز کند. در مونیخ او با مادامی تنها، رئیس یک آژانس فحشا، آشنا میشود که به او پناه و کار میدهد: آگنیشکا به عنوان استریپکات برای مادام کار میکند و به مانند دختری برای او میشود. همه چیز خوب به نظر میرسد تا اینکه پسری بسیار جوان تر عاشق آگنیشکا میشود و مادام با هیچ رقیبی کنار نمیآید.