هامبورگ
Hamburg
گِرمن رانندهای است و زنانِ کارگرِ برده در میخانههای قمارِ ساحلِ Costa del Sol را جابهجا میکند. بیپول و بیپناه او تلاش میکند با کار برای دوستش کاچو که چندین باشگاه را برای مافیا محلی مدیریت میکند، زندگیاش را بگذراند. یک شب به نظر میرسد که فرصتی برای تغییر زندگیِ او پیش میآید، اما این تصمیم او را در خطری بیش از هر زمان دیگر قرار میدهد. او تنها یک گزینه دارد: همان گزینهای که آیلینا هر شب به ذهن میآورد—فرار کردن.