رمی مرد جوانی در دهه ۲۰ زندگیاش است که خوشقیافه و بامزه است، به مسابقات ماشین علاقه دارد و خانواده و دوستان مهربانی دارد. اما مشکل بسیار عجیبی دارد که آن ترس از اشباح است. ترس او از اشباح به قدری شدید است که نمیتواند شبها از خانه بیرون برود. او همچنین اغلب به دلیل ترس زیاد از اشباح، با مادر و پدرش میخوابد. داستان زمانی آغاز میشود که رمی یک روز در نمایشگاه خودرو با مایا آشنا میشود و رمی در نگاه اول عاشق میشود. مایا و بودی از قبل یکدیگر را میشناسند، رمی از بودی کمک میخواهد تا مایا را به او معرفی کند. در نهایت با کمک بودی، رمی موفق میشود با مایا ملاقات کند. بودی مجبور شد مشکلات رمی را از مایا پنهان کند زیرا رمی از بیرون رفتن در شب میترسید، که برای رمی که خجالت میکشید مشکل خود را به مایا بگوید، دردسرساز شد.