خط داستانی
ژائو باتیستا مردی سرد و درونگراست؛ او نمی تواند بخوابد یا بخورد و حتی احساساتش نسبت به عکاس ژولینا که تنها فردی است که به فردی این گونه و اسرارآمیز علاقه دارد، نمایان می شود. اما اکنون می فهمد که روحش در بازی کودکی از او ربوده شده و به زودی خواهد مرد. بنابراین زوج به قلب برزیل سفر می کنند در جشن کارناوال روستاها. باورهای ژائو واقعی باشد یا نه، برای ژولینا این تنها فرصت آشتی است. اما از سوی دیگر برای وی این سفر آخرین فرصت مواجهه با شیطانی است که در ماسک های کارناوال پنهان است و منتظر است