خط داستانی
رادگر، دوست پسر سابق میلن و پدر بیولوژیکی فرزندشان، در مطب درمانگر جای میگیرد. سالها پیش ده سال حبس کشیده است. اکنون میخواهد همسر و فرزندش را پس بگیرد. برای جان روشن است که با دوزهای هومیوپاتی نمیتوان او را درمان کرد. باید به شدت عمل کرد. استیو، همکار سابق که از مسیر خارج شده، وعده کمک میدهد. عملیات به خطا میرود، رودگر خشمگین میشود و جان به یکی از بیماران پناه میبرد. دواءی در آستانه مرگ، دوروتی به آسیاب پناه برده و هیچ چیز برای از دست دادن ندارد...