خط داستانی
مومو بیستوپنج ساله، دوستانی دارد. والدینش جای دوری زندگی میکنند اما گاهی با هم دور هم غذا میخورند. با پسری مناسب رابطه دارد و در خانه باهم نوشیدنی مینوشند. او روی مشتریان نامعقول در کار تلفنی عذرخواهی میکند و با همکاران در نوشیدنیهای بعد از کار رفتار محترمانهتری از خود نشان میدهد. این زندگی ساده عادی به مومو حسِ آزاردهندهای را یادآوری میکند: «میخواهم بمیرم»؛ عبارتی که باید هرگز با صدای بلند نگفته شود. یک تابستان، مومو که تحمل فکر دوشنبه آینده را ندارد، یک روز استراحت از کار میگیرد. او تصمیم میگیرد به بازدید از آدمهایی بپردازد که با افکار خودکشی دست و پنجه نرم میکنند اما راهحلهایی یافتهاند و به جای آن زندگی را برمیگزینند. او از طریق شبکههای اجتماعی با این «پاپاگنوسها» ارتباط برقرار میکند. در طول سفر دشوارش، مومو به تدریج گزینههای دیگری فراتر از مرگ را نیز کشف میکند.