خط داستانی
لری داگر، چهل ساله، یک خلبان سابق مسابقات اتومبیلرانی تخریبی بیکار در کلراید، آریزونا است که تلاش میکند از همسر و دو فرزندش حمایت کند. در یک شب در حین رانندگی به سمت خانه، مردی به نام جانی را نجات میدهد که ظاهری شبیه به مسیح دارد و او را برهنه و زخمی در جاده پیدا میکند. ورا، همسر لری، زخمهایش را بخیه زده و تمیز میکند. جانی که پولی ندارد، میپذیرد که نزد داگرها بماند و لری را متقاعد میکند تا به مسابقات تخریبی بازگردد. لری به ایده ساخت یک ماشین برای مسابقه بعدی وسواس پیدا میکند و جانی شروع به رابطهای پنهانی با ورا میکند. ورود این غریبه به خانه داگرها، زندگی آنان را برای همیشه تغییر خواهد داد.