خط داستانی
ادی، یک جنایتکار کوچکمقیاس در شیکاگو با تمایل به طرحهای احمقانه، در حال فرار است. پس از اینکه رئیسش را سرکیسه میکند، ادی به سمت مکزیک میزند، اما در راه با یک مسافر زیبا حواسش پرت میشود. آنچه که به عنوان یک رابطه ساده آغاز میشود، به اینجا میرسد که ادی کتک خورده، خراب و بیپول در وینوت، تگزاس است. به طور ناخواسته شاهد یک قتل توسط ویلت نش، کلانتر قدرتمند شهرستان، میشود. ادی سعی میکند یک بانک را سرقت کند و فرار کند، اما نقشه احمقانهاش به هم میریزد و خود نش او را در حین عمل میگیرد. تنها شانس ادی برای زنده ماندن در زندان، نامزدش جینی است که او را در مراسم ازدواج در شیکاگو رها کرده است.