خط داستانی
وانگ مینگ سه دوست در سفر خود از چین به جهان نو را پیدا میکند. هنگامی که مردان به مقصد میرسند، همگی به دنبال کار میگردند اما هیچ کاری پیدا نمیکنند. وقتی فرصتها بالا میآیند، وانگ مینگ به دوستانش اجازه میدهد بهترین کارها را داشته باشند: شاگرد، ابزارفروش و نانوا. وانگ جایگاهی پایینتر را به عنوان کمک به صاحب فروشگاهی میانسال میگیرد. رئیس خبیث او سه خواستهٔ impossibility از او دارد: پیدا کردن لباسی پشمی که هرگز پاره نشود، چکمههایی که کهنه نشوند و نانی که از ماندن بیافتد. سخاوتِ قلب وانگ میتواند زمانی که دوستانش به او یاری میرسانند، به نتیجه برسد.