خط داستانی
فیض پسر دیتک شیوئب است. یک تاجر که میخواهد روزی صاحب کسبوکارش شود و با دختری که خود انتخاب میکند ازدواج کند، هویت جولینا زمانی مشخص میشود که عکس او مخلوط میشود و فیض از دختری که در عکس به او ارائه شده است راضی نیست. او مضطرب میشود و تصمیم میگیرد فرار کند. فیض در نهایت با حفیظ دوست میشود و تصمیم میگیرد در کارگاه تعمیرات خودرو کار کند. روزی جولینا به کارگاه میآید و با زیباییاش فیض را به وجد میآورد. او عاشق او میشود و حاضر است هر کاری برای بودن کنار او انجام دهد. او بالاخره به دل پدر جولینا راه پیدا میکند و بهعنوان راننده و محافظ شخصی استخدام میشود. او از اینکه این ازدواج به لحاظ طرحهای قبلی اشان را از هم میپاشد، ناخشنود است. با همه این واقعیتها فیض از حفیظ میخواهد که این نقش را ادامه دهد. آیا در پایان هویتهای واقعی آنها فاش میشود؟