رهگذرها
Rushes
صبحگاهی در جنگل های باواریا. کریستف که از یک سردرد شدید رنج می برد، کنار مادرش روی صندلی بلند نشسته است. او قصد دارد به مادرش بیاید و با او صحبت کند، اما این دقیقاً بهترین زمان نیست. نفسش را می آزماید، جرات به دست می آورد و سعی می کند به او بگوید - همزمان او نیز شلیک می کند. همه چیز خطا می رود و اگر این کافی نبود، دوست پسرش هم در راه است.