خط داستانی
جک منینگام سعی میکند همسرش بلا را با بیرحمی زیرکانه دیوانه کند. او چیزهایی را که قبلاً برای نگهداری به او داده بود، پنهان میکند، وسایل خانه را ناپدید میکند و سپس آنها را در غیرمنتظرهترین مکانها پیدا میکند و کلماتی را به بلا نسبت میدهد که هرگز نگفته است. همه اینها برای قانع کردن اوست که مانند مادر مرحومش، از دوگانگی ذهن و توهمات آزار رنج میبرد. جک منینگام دلایل خود را دارد. او نمیخواهد بلا متوجه شود که او از طریق مسیرهای مرموز بر روی بامها بازمیگردد تا ساعتها به جستجوی گنج در طبقه بالای قفل شده بپردازد. سرنوشت جک را از روزی که در آنجا قتلی انجام داد به خانه قدیمی پیوند زده است. نور گاز، که در هنگام روشن شدن لامپ در خانه کم نور میشود و وقتی خاموش میشود روشنتر میشود، برای اولین بار بلا را به سمت ارتباطات عجیب هدایت میکند.