فکر نمیکنم باران ببارد
با نزدیک شدن به تعطیلات روز کارگر، لینگ شیوژن و نوه سی ساله اش تصمیم می گیرند تا از زادگاه دیرینه و دیرندیده شان، «ژوجیاجیائو»، که به خاطر غذاهای رودخانه ای اش شناخته شده است، دیدن کنند. این جایی است که او قبلاً یک رستوران چینی با سبک سنتی تأسیس کرده بود و پس از بازنشستگی، آن را به پسرش منتقل کرد. مدتی است که لینگ شیوژن از ژوجیاجیائو دیدن نکرده است. در سال های اخیر، او با نوه پرمشغله اش در شانگهای زندگی کرده و زندگی یکنواختی داشته است. اما گاهی اوقات، برای لحظه ای از برنامه روزمره خود خارج می شود تا درباره آینده بیندیشد، به ویژه درباره این که آیا نوه اش مایل خواهد بود سنت خانوادگی را دنبال کرده و مسئولیت رستوران را بر عهده بگیرد یا نه. لینگ شیوژن و نوه اش. دو شهری که از هم فاصله دارند. دو نسل که مشتاق ساختن پلی بین خود هستند.