باران بدون ابر
Bin Badal Barsaat
هفتاد سال پیش، ثروتمندترین تاکور نیلامگات با یک دختر کولی رابطه داشت و سپس با زن دیگری ازدواج کرد. پدر دختر کولی بر روی کل خانواده تاکور نفرینی گذاشت که هرگاه یک مرد ازدواج کند، همسرش بعد از یک سال به طرز مرموزی خواهد مرد. این نفرین در طول سالها به حقیقت پیوسته و هیچیک از تاکورها از خشم آن نجات نیافتهاند. تاکور جدید، پرابهات، اکنون به نیلامگات آمده و به دختر دکتر محلی، ساندیا گوپتا، جذب شده است. وقتی دکتر گوپتا پیشنهاد ازدواج میدهد، پرابهات درباره نفرین کولیها به آنها میگوید و پدر و دختر به این موضوع میخندند. اما یک شب، وقتی آنها پرابهات را در حال آماده شدن برای ازدواج با یک دختر کولی تجسم شده میبینند، به سرعت نظرشان تغییر میکند.