خط داستانی
داستان به غریزه ابتدایی بشر میپردازد؛ خواستن به معنای گرفتن با قدرت است، و یکی از رؤسا دختری زیبا را برای خود برمیگزیند که در عوض مورد عشق یک جوان شجاع قرار دارد و او نیز به او عشق میورزد. اما مانند دوران تاریک، هرگاه مردی دختری را میخواست، او را با یا بدون اجازهاش میگرفت. رئیس تا اینجا پیش میرود، اما معشوقهاش تصمیم میگیرد که قدرتش را برای چنین عروسی به چالش بکشد و آنها در لبه صخره میجنگند. اما در اینجا دختر کمان سرنوشت را برمیدارد و تیر را به قلب اسیرش میزند. بنابراین، این دو عاشق جنگل به هم میپیوندند، اما قانون نژادشان زندگی در برابر زندگی است و معشوق به شورای قبیله آورده میشود و در برابر خویشاوندانش محاکمه میشود. برای محافظت از زنی که دوست دارد، او سکوت میکند.