خط داستانی
داستان دختری به نام ماركوناه که برای یافتن کار وارد شهر می شود، حتی بدون اجازه مادرش. او با میلاه که همان کار در راه است زندگی می کند. در آن زمان یوهان مردی با موقعیت و ثروت که به طور منظم از جاده عبور می کند به او دل می بندد. او برای ماركوناه کارتهای تبریک تعطیلات فرستاده اما به او احترام نمی گذارد. در راه بازگشت به روستا ناگهان تاکسی کرایه شدهای در راه خراب می شود. ماركوناه مجبور میشود تاکسی را تا کنار جاده هل بدهد. و ناگهان یوهان برای بازگرداندنش به روستا پیشنهاد میدهد.