خط داستانی
هانیه با عمه بیمار خود زندگی میکند. او با محمود مکانیک آشنا میشود و با او برای ازدواج توافق میکند. محمود و هانیه به مراقبت از عمه بیمار ادامه میدهند تا اینکه بیماری او بدتر میشود. قبل از مرگش، عمه به هانیه میگوید که داییای به نام رضوان دارد، مردی ثروتمند. پس از مرگ او، هانیه به کمک محمود به جستجوی داییاش میپردازد، زیرا عمهاش به او دستور داده بود که این کار را انجام دهد.