اینی، مینی، ماینی، مو
Eeeny, Meeny, Miney, Moe
در پاییز سال ۴۳، مینا، دختر کوچکی از نژاد یهودی، به کشاورزان در سون منتقل میشود. او از رفتارهای ناامیدکننده یرابوعام و بازتابهای بیرحمانه دبورا که هنوز دو قرن بعد از مبارزه بین پروتستانها و کاتولیکها رنج میبرد، شوکه شده است. مینا فکر میکند که میتواند در کنار ژنوت پناه بگیرد. اما پسر جوان دخترها را دوست ندارد و به مینا بدرفتاری میکند. خوشبختانه، او یک دوست دارد: کشیش روستا. به لطف او، میتواند به مدرسه برود. با وجود دعواهای مداومشان، مینا به ژنوت علاقهمند میشود. او او را قانع میکند که با او به مدرسه بیاید. آنها با هم به پیادهروی میروند یا از عبور ماکیساردها استفاده میکنند تا درب زیرزمین را که در آن ژامبونها آویزان است، باز کنند! ورود یک "خبرچین" به مدرسه کوچک و دیدار با آلمانیها، ژنوت را نگران میکند.