خط داستانی
باب و همراهش در حال سفر با دزد معروف ژان لو روک روبرو میشوند. یک معدنچی طلا پیدا کرده و لو روک نه تنها طلا را میخواهد بلکه دختر معدنچی را نیز میخواهد. او معدنچی را به اسارت میگیرد و سعی میکند مکان معدن را از او بگیرد. او همچنین به دختر میگوید که اگر با او ازدواج نکند، پدرش را خواهد کشت. پس از اینکه به طور تصادفی با انفجار بمب، باند لو روک را از بین میبرد، باب به دنبال لو روک میرود.