خط داستانی
ماریوس و لوئیزا به خاطر جنگ از هم جدا میشوند. ماریوس به جبهه میرود تا بجنگد و لوئیزا تحت فشار پدرش موافقت میکند با مرد ثروتمندی به نام الکیس ازدواج کند، زیرا معتقد است ماریوس مرده است. وقتی ماریوس از جبهه برمیگردد، میخواهد لوئیزا را پس بگیرد و با دوستش الکیس ملاقات میکند که از او میخواهد برای زنی که دوستش دارد، رقابت نکند. لوئیزا از این تغییرات جدید بسیار ناراحت میشود و حافظهاش را از دست میدهد.