خط داستانی
مردی بیکار (کاستاس چاتزیخیریستوس) که به تفریحات بیپایان تمایل دارد، به طور اقتصادی از داییاش (پریکلیس کریستوفوریدیس) سوءاستفاده میکند تا خواستههایش را برآورده کند. ناامیدی او زمانی که داییاش تصمیم میگیرد کمکهای مالی را قطع کند، او را به فروش برخی از مبلمان خانه وادار میکند. او چهار صندلی را میفروشد و سپس متوجه میشود که در یکی از آنها جواهرات قیمتی عمهاش پنهان شده است. او به شدت به دنبال پیدا کردن و بازگرداندن آنها میگردد، اما تنها سه تا از آنها را پیدا میکند و در اینها هیچ نشانی از جواهرات نیست. برای پیدا کردن صندلی چهارم و خوششانس، که ردپایش کاملاً ناشناخته است، با یک دوست (تاکیس کریستوفوریدیس) شریک میشود. او به مردی منظم، سازگار و کارآمد تبدیل میشود و به شریک خواهرش (استلا استراتیگو) علاقهمند میشود و متوجه میشود که صندلی چهارم در اختیار داییاش بوده که این داستان را برای انگیزه دادن به او و فعال کردنش ترتیب داده است.