خط داستانی
این داستان در طول جنگ جهانی دوم در وویوودینا اتفاق میافتد. دو پسر، میلان و راشا، از یک گروه پارتیزانی به یک روستا برای زمستان فرستاده میشوند. به زودی راشا بسیار بیمار میشود و میلان به یک روستای نزدیک که توسط آلمانیها ساکن است، میرود. در اینجا او به عنوان خدمتکار در خانهی یاکوب جریه کار پیدا میکند. شبها، میلان به طور مخفیانه دوستش راشا را در یک کلبه در باتلاق نزدیک روستا پرستاری میکند. به زودی، او یک مخفیگاه دیگر در اصطبل آقای جریه پیدا میکند. جریه میلان سختکوش را دوست دارد و حتی به فکر فرزندخواندگی او است، اما پسرعمو و دستیار جریه با این ایده مخالف است. زیرا او بر این باور است که به ارث بردن املاک آقای جریه به او تعلق خواهد گرفت.