خط داستانی
ویلسون پوماد، مردی بیاهمیت اما خوشایند، تا به حال از سوی دیگران دیده نشده است تا اینکه روزی با ماریان پرنکریدج زیبا و با وقار روبه رو میشود که تنها عیبش نابینایی است. ویلسون جان ماریان را نجات میدهد اما بر اثر زیبایی او زبانش بند میآید و فرار میکند. با این حال سرنوشتی یا تقدیر او را دوباره به هم میآورد و هر دو سفر کشفی شخصی را آغاز میکنند که با تغییر قابل توجهی به پایان میرسد.