خط داستانی
آقای ماگو که مصمم به رفتن به ساحل است، به جای آن در بیابان گیر میافتد. او که فکر میکند در ساحل است، سعی میکند ماهیگیری کند (او یک لاکپشت را به جای خرچنگ قلاب میکند) و شنا کند. در همین حال، یک مسافر بیابانی و اسبش که به شدت گم شدهاند، ناگهان به چادر ماگو میرسند. آنها فکر میکنند که این همه یک سراب است و تصمیم میگیرند از ناهار پیکنیک و نوشیدنیهای ماگو استفاده کنند، با وجود اعتراضات ماگو. پس از یک وعده غذایی خوب، مرد میخواهد از ماگو تشکر کند قبل از اینکه "محو شود" و تنها تکه طلا را که در بیابان پیدا کرده به او بدهد. ماگو فکر میکند که طلا یک صدف دریایی است و قصد دارد آن را به والدوی خود بدهد تا به مجموعهاش اضافه کند!