خط داستانی
بهونه داستان زنی کمبرخوردار است. زنی که به طور تنها در شهر زندگی میکرد در باغی با مردی به نام آجی کاپور آشنا شد و آن دو رفیق شدند و رفاقت به عشق تبدیل شد. در نهایت ازدواج کردند اما پدر کاپور برای این ازدواج اجازه نداده بود. پس از بحران مالی، آجی به دیدن پدرش که در شهر دیگری اقامت داشت رفت اما هرگز بازنگشت. بهونه به آن شهر رفت و دید که آجی با زن دیگری ازدواج کرده است. با ناامیدی بهونه شغل جدیدی را آغاز میکند. اما این پایان داستان نیست