خط داستانی
یک موش کوچک روز خوبی را در جنگل میگذراند. وقتی شیر خوابیدهای را میبیند، به عنوان شوخی سبیلهایش را میکشد و میخواهد دوست شود. شیر عصبانی میشود و شروع به خوردن موش کوچک میکند. موش توضیح میدهد: "من از خانه فرار کردم. تازه فهمیدم پدرم یک موش صحرایی بود." او به شیر میگوید اگر او را رها کند، لطفش را جبران خواهد کرد. شیر به این موضوع میخندد، اما موافقت میکند. وقتی شیر در تلهای گرفتار میشود و شکارچیان نزدیک میشوند، موش به او کمک میکند تا بیرون بیاید، اما خود او در حین این کار به تله میافتد. شیر موش را نجات میدهد و آنها اکنون به عنوان دوستان واقعی در جنگل بازی میکنند.