خط داستانی
در شهری که نیمی از مردان در معدن زغال سنگ جان خود را از دست میدهند، مارگارت مکنیل از زندگی مجردی خود در شهر کوچک جزیره کیپ برتون خوشحال است. تا اینکه با نیل کوری، یک ظرفشور جذاب و صادق که به دوتار نواختن و صحبت به زبان گالیک میپردازد، آشنا میشود. اما هرچه تلاش کنید، نمیتوانید از سایه معدن برای همیشه فرار کنید.