جولانتا
Iolanta
دختر رنه، پادشاه پرووانس، که از بدو تولد نابینا بوده، به لطف تلاشهای پدرش از بدبختیاش بیخبر است. او به رابرت، دوک بورگونی، نامزد شده است. پدرش امیدوار است که قبل از عروسی با کمک یک پزشک موری، بینایی دخترش را بازگرداند. رابرت و دوستش گودفری از وودمون، کنت ایسانده، شامپاین، کلروو و مونتارژ به قلعه میرسند. رابرت عاشق ماتیلدا، کنتس لورن، است و میخواهد از پادشاه رنه بخواهد که قولش را بشکند. وودمون جولانتا را در خواب میبیند و عاشق او میشود و از پادشاه درخواست دست دخترش را میکند. با یادآوری اینکه رابرت عاشق دیگری است، پادشاه با عروسی موافقت میکند. تلاشهای پزشک موفقیتآمیز است، دختر بیناییاش را به دست میآورد و با خوشحالی ازدواج میکند.