همکار دارد همین حالا میآید
Kollege kommt gleich
روبرت تقریباً نماد یک سرِ منوپسند است: با ادب و احترام، به مهمانان درباره آنچه در بازار بورس میگذرد و همچنین اوضاع سیاست، جهان فرهنگ و اقتصاد میگوید. حالا روبرت عاشق لیلو شده، دختر هیلمر که صاحب یک سالن مد است و میخواهد با او ازدواج کند. لیلو از این ایده خیلی خوشش آمده است. او نمیداند روبرت برای زندگی چه کار میکند؛ فقط این را میداند که با پدرش تجارت دارد. اما وقتی میفهمد او «فقط» یک سرایدار است، قضیه ناگوار میشود! او هرگز با او ازدواج نمیکند؛ و مانند زبون فریبکار سطحی که هست، از پدرش میخواهد این خبر را به روبرت بدهد تا کارش را برای همیشه خراب کند.