خط داستانی
یک اردوگاه کولیهای روسی، در حال رقص و نواختن موسیقی. پس از یک رقص ابتدایی، یک گروه از نوشندگان آبجو، آهنگ «قایقران ولگا» را میخوانند، سپس گروه دیگری که مشغول کشیدن یک طناب هستند، آن را میخوانند (در نهایت میبینیم که انتهای دیگر طناب به یک سگ بسیار کوچک متصل است). یک بمبافکن با بارانی به قصر نفوذ میکند، جایی که «برنجپودینگ»، راهب دیوانه، در حال تقلب در یک پازل است. او فعالیت در اردوگاه کولیها را میبیند و از یک دستیار میخواهد که دختر کولی را بیاورد. به دنبال این، روستاییان شورش میکنند و «راهب دیوانه» را وادار به فرار با اسبش میکنند؛ آنها بمبی را در شلوارش میگذارند درست زمانی که او اسبش را به هلیکوپتر تبدیل میکند و آن منفجر میشود.