خدای طلایی
The Golden God
جورج وودز زندگی شادیآور و رضایتمندانهای را همراه همسرش و دخترک کوچکشان در شهر کوچک میلفورد میگذراند تا اینکه میلیاردر سیراس مورتون از نیویورک پیشنهاد میدهد تا او را به عنوان رانندهاش بپذیرد. جورج قبول میکند و به شهر میرود جایی که همگان با دنبال کردن ثروت مشغولاند. تب طلا خونش را بهدرد میآورد و وقتی کیف پول گمشدهٔ مورتون را پیدا میکند، پول را برمیدارد و وارد بازار سهام میشود. سرمایهگذاریاش موفق است و از آن پس او به پولآوری دیوانه میشود، همسر و فرزندش را در تعقیب واهیِ ثروت فراموش میکند. اما با وجود ثروت عظیمی که به دست میآورد، جورج مییابد که خوشحال نیست. به کمک همسرش مریم، سرانجام در مییابد که خوشبختی واقعی در انباشتن ثروت نیست، بلکه در لذتهای سادهتر نهفته است.