اگر جوانی میدانست...
Si jeunesse savait...
چارلز وینی، یک بانکدار ثروتمند، عبدول، یک جن خوب را که در یک گلدان زندانی شده بود، آزاد میکند. برای تشکر از او، عبدول آرزویش را برآورده میکند: دوباره کودک شدن، در حالی که تجربهای که به دست آورده را حفظ میکند. اما "غیبت" بانکدار بازارهای مالی را به وحشت میاندازد و عواقب فاجعهباری برای بانک دارد. در نهایت، چارلز وینی از عبدول میخواهد که سن واقعیاش را به او برگرداند.